تبليغاتX
Rahaaaa

اینجا آزادیست!!! حتی شما دوست عزیز...

 

می دویدم. نفس هایم به شماره افتاده بود. هه هه هه...

قلبم هم آنقدر تند می زد که گویی ثانیه های آخر است...

می دویدم... آن قدر تند که که اگر بادی هم وجود نداشت حسش می کردم. هر لحظه آب دهانم خشک تر می شد. پاهایم به گزگز افتاده بود. و من با مشت هایی گره کرده می دویدم...

پشت سر باغبان پیر دنبالم می کرد. نمی دانم این همه نفس از کجا آورده بود...

در آن لحظه دوست داشتم اسبی باشم که در حال تاختن است... اگر هم نمی تاخت حداقل باغبان دنبالم نمی کرد...

هر چه توان داشتم به کار گرفتم. رگهای گردنم بیرون زده بود. دست هایم می خارید و قرمز شده بود...

هه هه هه...

باغبان از پا نمی افتاد. هر طور بود, پیراهن گلدارم را از پشت گرفت. کمی از موهای بلند و شانه نخورده ی سیاهم هم در چنگش اسیر شد...

***

-هه هه هه

-واسا ورپریده, مگه صدبار بهت نگفتم کاری به این باغ نداشته باش!!

اشک هایم, اشک هایم جاری می شوند و لبانم حالتی کج به خود می گیرند و دمی بعد به هق هق می افتم...

-دزدی کردی به گریم افتادی؟؟!! وا کن دستت رو ببینم چی تو مچته؟!!

تقلای من فایده ندارد. هر طور هست با دستان زبرش مچم را باز می کند.

هق هق ها به پایان رسیده و حلقه های اشک در چشمان گردم حلقه زدند.

همه ی قاصدک هایی که برای تو جمع کرده بودم پرواز می کنند و تنه شان اشک هایم را نوازش می دهد...

+تاریخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:2 نویسنده sahar |

 

 

سیاه بود. یک پری سیاه. با آن اندام چاقش شیداترم می کرد. پستان هایش اما کوچکتر از آنی بود که همیشه برای خود ارضایی هایم, تصور داشتم. ما تحت طاقچه مانندش هم تصوراتم را قوی تر می کرد. مثلا اینکه:

 آیا می شود رویش خاک ریخت و گلی را پرورش داد؟!!

اگر گلش سرخ باشد دلش می آید آن را بچیند و به دیگری دهد؟!!

در این بین من چه؟! منی که ایده ی گل سرخ را دادم, حقم گرفتنش نیست؟!!

ای لعنت بر هرکسی که می گوید پریان لاغرند و نمی شود هم آغوشی را برایشان به تصویر در آورد...

پری سیاه من, بیش از سیکل سواد ندارد و خیلی زود شوهرش داده اند...

پری سیاه من سواد آن را ندارد که فرزند هفت ساله اش می تواند هنرمند باشد. چرا که کودکش کاردستی های زیبایی می سازد و از سر سرکوب قایمش می کند...

پری سیاه من حتی مهربان هم نیست. و نمی داند اگر گفتم دوستش دارم, برای به دست آوردنش نبود...

ای لعنت بر آنی که ابراز علاقه برای پری های متاهل را ممنوع کرد... ای لعنت بر من که پری ام را پری می بینم... ای لعنت بر همه ی آدمیانی که پری های دیگران را به تسخیر درآوردند...

پری سیاه من بلد است خوب لالایی بخواند. نیمه های شب صدای لای لایش بلند می شود. و من که به سمت دیوار خزیدم, گوشم را می چسبانم و هی اشک می ریزم و هی لعنت می فرستم...

لالالالا گل پونه

عزیز من نگیر بونه

بابا رفته, پی نونه

لالالالا گل پسته

 قشنگ من نشو خسته

دنیای ما نداره رنگ

نداره رنگ, نداره رنگ

همش جنگه, همش ننگه

همه سنگه, همه درده

لالالالا گل سرخم

 نخور غصه, نگیر ماتم

میاد قاصد, خبر داره

سراومد غم, گل نازم

....

و من هی اشک می ریزم. هی اشک می ریزم... و ناخود آگاه یاد همان گل سرخ کاشته شده روی طاقچه ی پری سیاه می افتم...

+تاریخ چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 18:48 نویسنده sahar |